دانلود صدای احمد شاملو 2 - اشعار نیمایوشیج
دانلود اشعار نیمایوشیج با صدای شاملو
آی آدمها 1
ققنوس 2
در شب سرد زمستانی 3
هنگام که گریه میدهد ساز 4
قوقولی قوقو خروس میخواند 5
خندهی سرد 6
در فروبند 7
تلخ 8
فسانه 9
ریرا 10
داروگ 11
داستانی نه تازه 12
تو را من چشم در راهم 13
اجاق سرد 14
مهتاب 15
برف 16
هست شب 17
خانهام ابریست 18
قایق 19
دانلود متن اشعار نیمایوشیج
آی آدمها 1
ققنوس 2
در شب سرد زمستانی 3
هنگام که گریه میدهد ساز 4
قوقولی قوقو خروس میخواند 5
خندهی سرد 6
در فروبند 7
تلخ 8
فسانه 9
ریرا 10
داروگ 11
داستانی نه تازه 12
تو را من چشم در راهم 13
اجاق سرد 14
مهتاب 15
برف 16
هست شب 17
خانهام ابریست 18
قایق 19
دانلود صدای احمد شاملو 1
دانلود صدای شاملو قسمت اول
.: شروع ِ شعر | نام شعر و کتاب :.
Download MP3 Track 1 | خواب چون درفکند از پایم | خوابِ وجینگر - باغ آینه
Download MP3 Track 2 | مردی ز باد حادثه بنشست | اتفاق - باغ آینه
Download MP3 Track3 | برف نو! برف نو! سلام، سلام | برف - باغ آینه
Download MP3 Track 4 | مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت | شبگیر - باغ آینه
Download MP3 Track 5 | در دوردست، آتشی اما نه دودناک | در دوردست - باغ آینه
Download MP3 Track 6 | در این جا چار زندان است | کیفر - باغ آینه
Download MP3 Track 7 | میان خورشیدهای همیشه | شبانه - آیدا در آینه
Download MP3 Track 8 | جنگل آینه ها به هم در شکست | تکرار - آیدا در آینه
Download MP3 Track 9 | مرا می باید که در این خم راه | سرودِ مردِ سرگردان - آیدا در آینه
Download MP3 Track 10 | لبانت به ظرافت شعر | آیدا در آینه - آیدا در آینه
Download MP3 Track 11 | مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک | شبانه 9 - آیدا, درخت خنجر و خاطره
Download MP3 Track 12 | رود قصیده بامدادی را | شبانه 10 - آیدا, درخت خنجر و خاطره
Download MP3 Track 13 | پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت | مجموعه آثار - دفتر یکم
Download MP3 Track 14 | اشک رازیست | عشق عمومی - هوای تازه
Download MP3 Track 15 | طرف ما شب نیست | تو را دوست میدارم - هوای تازه
Download MP3 Track 16 | بر شانه ی من کبوتری ست که از دهان ِ تو آب می خورد | دیگر تنها نیستم - هوای تازه
Download MP3 Track 17 | نه بخاطر آفتاب | از عموهایت - هوای تازه
.: شروع ِ شعر | نام شعر و کتاب :.
دانلود متن ِ شعرهای شاملو قسمت اول
Download Matn Track 1 | خواب چون در فکند از پایم | خوابِ وجینگر - باغ آینه
Download Matn Track 2 |مردی ز باد حادثه بنشست | اتفاق - باغ آینه
Download Matn Track3 |برف نو! برف نو! سلام، سلام | برف - باغ آینه
Download Matn Track 4 | مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت | شبگیر - باغ آینه
Download Matn Track 5 | در دوردست، آتشی اما نه دودناک | در دوردست - باغ آینه
Download Matn Track 6 | در این جا چار زندان است | کیفر - باغ آینه
Download Matn Track 7 | میان خورشیدهای همیشه | شبانه - آیدا در آینه
Download Matn Track 8 |جنگل آینه ها به هم در شکست | تکرار - آیدا در آینه
Download Matn Track 9 | مرا می باید که در این خم راه | سرودِ مردِ سرگردان - آیدا در آینه
Download Matn Track 10 | لبانت به ظرافت شعر | آیدا در آینه - آیدا در آینه
Download Matn Track 11 | مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک | شبانه 9 - آیدا, درخت خنجر و خاطره
Download Matn Track 12 | رود قصیده بامدادی را | شبانه 10 - آیدا, درخت خنجر و خاطره
Download Matn Track 13 | پس پای ها استوارتر بر زمین بداشت | مجموعه آثار - دفتر یکم
Download Matn Track 14 | اشک رازیست | عشق عمومی - هوای تازه
Download Matn Track 15 | طرف ما شب نیست | تو را دوست میدارم - هوای تازه
Download Matn Track 16 |بر شانه ی من کبوتری ست که از دهان ِ تو آب می خورد | دیگر تنها نیستم - هوای تازه
Download Matn Track 17 |نه بخاطر آفتاب | از عموهایت - هوای تازه
تا شکوفهی سُرخ یک پیراهن
|
به آیدا
سنگ میکشم بر دوش،
و ای بسا که
تصویری کودن را که میخندد
دوستداشتن ِ مردان
و سُرور ِ من
دوستداشتن ِ بلوغ ِ شهر
دوستداشتن ِ پیریِ سگها
دوستداشتن ِ کارگاه ِ قالیبافی
دوستداشتن ِ زنان ِ پیادهرو
دوستداشتن ِ کینهها
مهر ۱۳۲۹
|
قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن
تو نمیدانی غریو ِ یک عظمت
وقتی که در شکنجهی یک شکست نمینالد
چه کوهیست!
تو نمیدانی نگاه ِ بیمژهی محکوم ِ یک اطمینان
وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره میشود
چه دریایِیست!
تو نمیدانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندهگیست!
تو نمیدانی زندهگی چیست، فتح چیست
تو نمیدانی ارانی کیست
و نمیدانی هنگامی که
گور ِ او را از پوست ِ خاک و استخوان ِ آجُر انباشتی
و لبانات به لبخند ِ آرامش شکفت
و گلویات به انفجار ِ خندهیی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشت ِ زندهگیِ او را
از استخوانهای پیکرش جدا کردهای
چهگونه او طبل ِ سُرخ ِ زندهگیاش را به نوا درآورد
در نبض ِ زیراب
در قلب ِ آبادان،
و حماسهی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیهی خون
با کلمهی انسان،
با کلمهی انسان کلمهی حرکت کلمهی شتاب
با مارش ِ فردا
که راه میرود
میافتد برمیخیزد
برمیخیزد برمیخیزد میافتد
برمیخیزد برمیخیزد
و بهسرعت ِ انفجار ِ خون در نبض
گام برمیدارد
و راه میرود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان... انسانها...
و که میدود چون خون، شتابان
در رگ ِ تاریخ، در رگ ِ ویتنام، در رگ ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسانها...
و به مانند ِ سیلابه که از سدْ،
سرریز میکند در مصراع ِ عظیم ِ تاریخاش
از دیوار ِ هزاران قافیه:
قافیهی دزدانه
قافیهی در ظلمت
قافیهی پنهانی
قافیهی جنایت
قافیهی زندان در برابر ِ انسان
و قافیهئی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبال ِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
قافیهی لزج
قافیهی خون!
و سیلاب ِ پُرطبل
از دیوار ِ هزاران قافیهی خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان...
و از هر انسان سیلابهیی از خون
و از هر قطرهی هر سیلابه هزار انسان:
انسان ِ بیمرگ
انسان ِ ماه ِ بهمن
انسان ِ پولیتسر
انسان ِ ژاکدوکور
انسان ِ چین
انسان ِ انسانیت
انسان ِ هر قلب
که در آن قلب، هر خون
که در آن خون، هر قطره
انسان ِ هر قطره
که از آن قطره، هر تپش
که از آن تپش، هر زندهگی
یک انسانیت ِ مطلق است.
و شعر ِ زندهگیِ هر انسان
که در قافیهی سُرخ ِ یک خون بپذیرد پایان
مسیح ِ چارمیخ ِ ابدیت ِ یک تاریخ است.
و انسانهایی که پا درزنجیر
به آهنگ ِ طبل ِ خون ِشان میسرایند تاریخ ِشان را
حواریون ِ جهانگیر ِ یک دیناند.
و استفراغ ِ هر خون از دهان ِ هر اعدام
رضای خودرویی را میخشکاند
بر خرزهرهی دروازهی یک بهشت.
و قطرهقطرهی هر خون ِ این انسانی که در برابر ِ من ایستاده است
سیلیست
که پُلی را از پس ِ شتابندهگان ِ تاریخ
خراب میکند
و سوراخ ِ هر گلوله بر هر پیکر
دروازهییست که سه نفر صد نفر هزار نفر
که سیصد هزار نفر
از آن میگذرند
رو به بُرج ِ زمرد ِ فردا.
و معبر ِ هر گلوله بر هر گوشت
دهان ِ سگیست که عاج ِ گرانبهای پادشاهی را
در انوالیدی میجَوَد.
و لقمهی دهان ِ جنازهی هر بیچیزْ پادشاه
رضاخان!
شرف ِ یک پادشاه ِ بیهمهچیز است.
و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانهی یک تاریخ چنان کند که تو کردی،رضاخان
ناماش نیست انسان.
نه، ناماش انسان نیست، انسان نیست
من نمیدانم چیست
به جز یک سلطان!
□
اما بهار ِ سرسبزی با خون ِ ارانی
و استخوان ِ ننگی در دهان ِ سگ ِ انوالید!
□
و شعر ِ زندهگیِ او، با قافیهی خوناش
و زندهگیِ شعر ِ من
با خون ِ قافیهاش.
و چه بسیار
که دفتر ِ شعر ِ زندهگیشان را
با کفن ِ سُرخ ِ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کُشتند بردهگیِ زندهگیشان را
تا آقاییِ تاریخ ِشان زاده شود.
با ساز ِ یک مرگ، با گیتار ِ یک لورکا
شعر ِ زندهگیشان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زندهگیشان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسهی سُرخ ِ شعر ِشان
که در آن
پادشاهان ِ خلق
با شیههی حماقت ِ یک اسب
به سلطنت نرسیدند،
و آنها که انسانها را با بند ِ ترازوی عدالت ِشان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.
جدا نبود شعر ِشان از زندهگیشان
و قافیهی دیگر نداشت
جز انسان.
و هنگامی که زندهگیِ آنان را بازگرفتند
حماسهی شعر ِشان توفانیتر آغاز شد
در قافیهی خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
شعری با قافیهی خون
با کلمهی انسان
با مارش ِ فردا
شعری که راه میرود، میافتد، برمیخیزد، میشتابد
و به سرعت ِ انفجار ِ یک نبض در یک لحظهی زیست
راه میرود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و میکوبد چون خون
در قلب ِ تاریخ، در قلب ِ آبادان
انسان انسان انسان انسان... انسانها...
□
و دور از کاروان ِ بیانتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ ِ انوالید ِ تو میمیرد
با استخوان ِ ننگ ِ تو در دهاناش ــ
استخوان ِ ننگ
استخوان ِ حرص
استخوان ِ یک قبا بر تن سه قبا در مِجری
استخوان ِ یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوان ِ یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوان ِ بیتاریخی.
بهمن ۱۳۲۹
سرود ِ مردی که خودش را کُشته است
نه آباش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویاش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم.
به او گفتم:
«ــ به زبان ِ دشمن سخن میگویی!»
و او را
کُشتم!
□
نام ِ مرا داشت
و هیچکس همچُنُو به من نزدیک نبود،
و مرا بیگانه کرد
با شما،
با شما که حسرت ِ نان
پا میکوبد در هر رگ ِ بیتاب ِتان.
و مرا بیگانه کرد
با خویشتنام
که تنْپوشاش حسرت ِ یک پیراهن است.
و خواست در خلوت ِ خود به چارمیخام بکشد.
من اما مجالاش ندادم
و خنجر به گلویاش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشهی گلویاش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سَرد
و خونی از گلویاش چکید
به زمین،
یک قطره
همین!
خون ِ آهنگهای فراموششده
نه خون ِ «نه!»،
خون ِ قادیکلا
نه خون ِ «نمیخواهم!»،
خون ِ «پادشاهی که چِلتا پسر داشت»
نه خون ِ «ملتی که ریخت و تاج ِ ظالمو از سرش ورداشت»،
خون ِ کلپتر
یک قطره.
خون ِ شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
خون ِ نظامیها ــ وقتی که منتظر ِ فرمان ِ آتشاند ــ ،
خون ِ دیروز
خون ِ خواستنی به رنگ ِ ندانستن
به رنگ ِ خون ِ پدران ِ داروین
به رنگ ِ خون ِ ایمان ِ گوسفند ِ قربانی
به رنگ ِ خون ِ سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ ِ خون ِ نخستین ماه ِ مه
و نه به رنگ ِ خون ِ شما همه
که عشق ِتان را نسنجیده بودم!
□
به زبان ِ دشمن سخن میگفت
اگرچه نگاهاش دوستانه بود،
و همین مرا به کشتن ِ او واداشت...
□
در رویای خود بود...
به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،
پرچم ِ نظامیهای ارومیه!»
بدو گفتم من: «نه!
خنجری باشیم
بر حنجرهشان!»
به من گفت او: «باید
به دار ِشان آویزیم!»
بدو گفتم من: «بگذار
از دار
به زیرِمان آرند!»
به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لب ِ مار ِ شکست را، رسوایی را!»...
لرزید و از رویایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پُشتاش را به من کرد...
فرانکو را نشاناش دادم
و تابوت ِ لورکا را
و خون ِ تنتور ِ او را بر زخم ِ میدان ِ گاوبازی.
و او به رویای خود شده بود
و به آهنگی میخواند که دیگر هیچگاه
به خاطرهام بازنیامد.
آن وقت، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانهگیِ صدای خود
که طنیناش به صدای زنجیر ِ بردهگان میمانِست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کُشتم.
آباش نداده، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کُشتم
ــ خودم را ــ
و در آهنگ ِ فراموش شدهاش
کفناش کردم،
در زیرزمین ِ خاطرهام
دفناش کردم.
□
او مُرد
مُرد
مُرد...
و اکنون
این منام
پرستندهی شما
ای خداوندان ِ اساطیر ِ من!
اکنون این منام، ای سرهای نابهسامان!
نغمهپرداز ِ سرود و درود ِتان.
اکنون این منام
من
بستریِ تختخواب ِبیخوابیِ شما
و شمایید
شما
رقاص ِ شعلهیی بر فانوس ِ آرزوی من.
اکنون این منام
و شما...
و خون ِ اصفهان
خون ِ آبادان
در قلب ِ من میزند تنبور،
و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور
در احساس ِ خشمگینام
میکشد شیپور.
اکنون این منام
و شما ــ مردان ِ اصفهان! ــ
که خون ِتان را در سُرخیِ گونهی دختر ِ پادشاه
بر پردهی قلمکار ِ اتاقام پاشیدهاید.
اکنون این منام
و شما ــ بیماران ِ کار! ــ
که زهر ِ سُرخ ِ اعتصاب را
جانشین ِ داروی مزد ِ خود میکنید بهناچار.
اکنون این منام
و شما ــ یاران ِ آغاجاری! ــ
که جوانه میزند عرق ِ فقر بر پیشانیتان
در فروکش ِ تب ِ سنگین ِ بیکاری.
□
اکنون این منام
با گوری در زیرزمین ِ خاطرم
که اجنبیِ خویشتنام را در آن به خاک سپردهام
در تابوت ِ آهنگهای فراموش شدهاش...
اجنبیِ خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهادهام
و او را کشتهام در احتضاری طولانی،
و در آن هنگام
نه آباش دادهام
نه دعایی خواندهام!
اکنون
این
منام!
۳ تیر ۱۳۳۰
سرود بزرگ
شن ــ چو!
کجاست جنگ؟
در خانهی تو
در کُره
در آسیای دور؟
اما تو
شن
برادرک ِ زردْپوستام!
هرگز جدا مدان
زان کلبهی حصیر ِ سفالینبام
بام و سرای من.
پیداست
شن
که دشمن ِ تو دشمن ِ من است
وان اجنبی که خوردن ِ خون ِ توراست مست
از خون ِ تیرهی پسران ِ من
باری
به میل ِ خویش
نَشویَد دست!
□
نیزارهای درهم ِ آن سوی رود ِ هان؟
مردابهای ساحل ِ مرموز ِ رود ِ زرد؟
شن ـ چو! کجاست جای تو پس، سنگر ِ تو پس
در مزرع ِ نبرد؟
کوه ِ بلند ِ این طرف ِ جنسان
شنزارهای پُرخطر ِ چوـزن
یا حفظِ شهر ِ ساقطِ سوـوان؟
در کشتْزار خواهی جنگید
یا زیر ِ بامهای سفالین
که گوشههاش
مانند ِ چشم ِ تازهعروسات مورب است؟
یا زیر ِ آفتاب ِدرخشان؟
یا صبحدَم
که مرغک ِ باران
بر شاخ ِ دارچین ِ کهنسال
فریاد میزند؟
یا نیمهشب که در دل ِ آتش
درخت ِ شونگ
در جنگل ِ ههـایـجو دَرانَد شکوفههاش؟
هر جا که پیکر ِ تو پناه است صلح را
با توست قلب ِ ما.
آن دَم که همچو پارچهسنگی به آسمان
از انفجار ِ بمب
پرتاب میشوی،
وانگه که چون زباله به دریا میافکنی
بیگانهی پلید ِ بشرخوار ِ پست را،
با توست قلب ِ ما.
□
لیکن
رفیق!
شن ــ چو!
هرگز مبر ز یاد و بخوان
در فتح و در شکست
هر جا که دست داد
سرود ِ بزرگ را:
آهنگ ِ زندهیی که رفیقان ِ ناشناس
یاران ِ روسپید و دلیر ِ فرانسه
اِستاده مقابلِ جوخهی آتش سرودهاند ــ
آهنگ ِ زندهیی که جوانان ِ آتنی
با ضرب ِتازیانهی دژخیم
قصاب ِمُردهخوار، گریدی
خواندند پُرطنین ــ
آهنگ ِ زندهیی که به زندانها
زندانیان ِ پُردل و آزادهی جنوب
با تارهای قلب ِ پُرامید و پُرتپش
پُرشور مینوازند ــ
آهنگ ِ زندهیی
کان در شکست و فتح
بایست خواند و رفت
بایست خواند و ماند!
□
شن ــ چو
بخوان!
بخوان!
آواز ِ آن بزرگْدلیران را
آواز ِ کارهای گِران را
آواز ِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشر
آواز ِ صلح را
آواز ِ دوستان ِ فراوان ِ گمشده
آوازهای فاجعهی بلزن و داخاو
آوازهای فاجعهی وییون
آوازهای فاجعهی مون واله ریین
آواز ِ مغزها که آدولف هیتلر
بر مارهای شانهی فاشیسم مینهاد،
آواز ِ نیروی بشر ِ پاسدار ِ صلح
کز مغزهای سرکش ِ داونینگ استریت
حلوای مرگ ِ بَردهفروشان ِ قرن ِ ما را
آماده میکنند،
آواز ِ حرف ِ آخر را
نادیده دوستام
شن ــ چو
بخوان
برادرک ِ زردْپوستام!
۱۶ تیرِ ۱۳۳۰
بدن لخت خیابان
بدن ِ لخت ِ خیابان
به بغل ِ شهر افتاده بود
و قطرههای بلوغ
از لمبرهای راه
بالا میکشید
و تابستان ِ گرم ِ نفسها
که از رویای جگنهای بارانخورده سرمست بود
در تپش ِ قلب ِ عشق
میچکید
خیابان ِ برهنه
با سنگفرش ِ دندانهای صدفاش
دهان گشود
تا دردهای لذت ِ یک عشق
زهر ِ کاماش را بمکد.
و شهر بر او پیچید
و او را تنگتر فشرد
در بازوهای پُرتحریک ِ آغوشاش.
و تاریخ ِ سربهمهر ِ یک عشق
که تن ِ داغ ِ دختریاش را
به اجتماع ِ یک بلوغ
واداده بود
بستر ِ شهری بیسرگذشت را
خونین کرد.
جوانهی زندهگیبخش ِ مرگ
بر رنگپریدهگی شیارهای پیشانی شهر
دوید،
خیابان ِ برهنه
در اشتیاق ِ خواهش ِ بزرگ ِ آخریناش
لب گزید،
نطفههای خونآلود
که عرق ِ مرگ
بر چهرهی پدر ِشان
قطره بسته بود
رَحِم ِ آمادهی مادر را
از زندهگی انباشت،
و انبانهای تاریک ِ یک آسمان
از ستارههای بزرگ ِ قربانی
پُر شد: ـ
یک ستاره جنبید
صد ستاره،
ستارهی صد هزار خورشید،
از افق ِ مرگ ِ پُرحاصل
در آسمان
درخشید،
مرگ ِ متکبر!
اما دختری که پا نداشته باشد
بر خاک ِ دندانکروچهی دشمن
به زانو درنمیآید.
و من چون شیپوری
عشقام را میترکانم
چون گل ِ سُرخی
قلبام را پَرپَر میکنم
چون کبوتری
روحام را پرواز میدهم
چون دشنهیی
صدایم را به بلور ِ آسمان میکشم:
«ـ هی!
چهکنمهای سربههوای دستان ِ بیتدبیر ِ تقدیر!
پشت ِ میلهها و ملیلههای اشرافیت
پشت ِ سکوت و پشت ِ دارها
پشت ِ افتراها، پشت ِ دیوارها
پشت ِ امروز و روز ِ میلاد ـ با قاب ِ سیاه ِ شکستهاش ـ
پشت ِ رنج، پشت ِ نه، پشت ِ ظلمت
پشت ِ پافشاری، پشت ِ ضخامت
پشت ِ نومیدی سمج ِ خداوندان ِ شما
و حتا و حتا پشت ِ پوست ِ نازک ِ دل ِ عاشق ِ من،
زیبایی یک تاریخ
تسلیم میکند بهشت ِ سرخ ِ گوشت ِ تناش را
به مردانی که استخوانهاشان آجر ِ یک بناست
بوسهشان کوره است و صداشان طبل
و پولاد ِ بالش ِ بسترشان
یک پُتک است.»
لبهای خون! لبهای خون!
اگر خنجر ِ امید ِ دشمن کوتاه نبود
دندانهای صدف ِ خیابان باز هم میتوانست
شما را ببوسد...
و تو از جانب ِ من
به آن کسان که به زیانی معتادند
و اگر زیانی نَبَرند که با خویشان بیگانه بُوَد
میپندارند که سودی بردهاند،
و به آن دیگرکسان
که سودشان یکسر
از زیان ِ دیگران است
و اگر سودی بر کف نشمارند
در حساب ِ زیان ِ خویش نقطه میگذارند
بگو:
«ـ دل ِتان را بکنید!
بیگانههای من
دل ِتان را بکنید!
دعایی که شما زمزمه میکنید
تاریخ ِ زندهگانیست که مردهاند
و هنگامی نیز
که زنده بودهاند
خروس ِ هیچ زندهگی
در قلب ِ دهکدهشان آواز
نداده بود...
دل ِتان را بکنید، که در سینهی تاریخ ِ ما
پروانهی پاهای بیپیکر ِ یک دختر
به جای قلب ِ همهی شما
خواهد زد پَرپَر!
و این است، این است دنیایی که وسعت ِ آن
شما را در تنگیِ خود
چون دانهی انگوری
به سرکه مبدل خواهد کرد.
برای برق انداختن به پوتین ِ گشاد و پُرمیخ ِ یکی من!»
اما تو!
تو قلبات را بشوی
در بیغشیِ جام ِ بلور ِ یک باران،
تا بدانی
چهگونه
آنان
بر گورها که زیر ِ هر انگشت ِ پایشان
گشوده بود دهان
در انفجار بلوغ ِشان
رقصیدند،
چهگونه بر سنگفرش ِ لج
پا کوبیدند
و اشتهای شجاعت ِشان
چهگونه
در ضیافت ِ مرگی از پیش آگاه
کباب ِ گلولهها را داغاداغ
با دندان ِ دندههاشان بلعیدند...
قلبات را چون گوشی آماده کن
تا من سرودم را بخوانم:
ـ سرود ِ جگرهای نارنج را که چلیده شد
در هوای مرطوب ِ زندان...
در هوای سوزان ِ شکنجه...
در هوای خفقانی دار،
و نامهای خونین را نکرد استفراغ
در تب ِ دردآلود ِ اقرار
سرود ِ فرزندان ِ دریا را که
در سواحل ِ برخورد به زانو درآمدند
بی که به زانو درآیند
و مردند
بی که بمیرند!
اما شما ـ ای نفسهای گرم ِ زمین که بذر ِ فردا را در خاک ِ دیروز میپزید!
اگر بادبان ِ امید ِ دشمن از هم نمیدرید
تاریخ ِ واژگونهی قایقاش را بر خاک کشانده بودید!
۲
با شما که با خون ِ عشقها، ایمانها
با خون ِ شباهتهای بزرگ
با خون ِ کلههای گچ در کلاههای پولاد
با خون ِ چشمههای یک دریا
با خون ِ چهکنمهای یک دست
با خون ِ آنها که انسانیت را میجویند
با خون ِ آنها که انسانیت را میجوند
در میدان ِ بزرگ امضا کردید
دیباچهی تاریخ ِمان را،
خون ِمان را قاتی میکنیم
فردا در میعاد
تا جامی از شراب ِ مرگ به دشمن بنوشانیم
به سلامت ِ بلوغی که بالا کشید از لمبرهای راه
برای انباشتن ِ مادر ِ تاریخ ِ یک رَحِم
از ستارههای بزرگ ِ قربانی،
روز بیست و سه تیر
روز بیست و سه...
۲۳تیر ۱۳۳۰
مرغ دریا
خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.
گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.
□
سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی ِ اردکها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای گُمی هستم.
زینرو، به ساحلی که غمافزای است
از نغمههای دیگر سرمستام.
□
میگیرَدَم ز زمزمهی تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
دریا،
با نوحههای زیر ِ لبی، امشب
خون میکنی مرا به جگر...
دریا!
خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آههای سرد ِ شبانگاهات
وز حملههای موج ِ کفآلودت
وز موجهای تیرهی جانکاهات...
□
ای دیدهی دریدهی سبز ِ سرد!
شبهای مهگرفتهی دمکرده،
ارواح ِ دورماندهی مغروقین
با جثهی ِ کبود ِ ورمکرده
بر سطح ِ موجدار ِ تو میرقصند...
با نالههای مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جانفرساست
از لرزههای خستهی این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.
ناشادمان بهشادی محکوماند.
بیزار و بیاراده و رُخدرهم
یکریز میکشند ز دل فریاد
یکریز میزنند دو کف بر هم:
لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمههای ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگیزد.
با چهرههای گریان میخندند،
وین خندههای شکلک نابینا
بر چهرههای ماتم ِشان نقش است
چون چهرهی جذامی، وحشتزا.
خندند مسخگشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندانها، دندان!
□
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.
بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگرفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّهی محبوسان
از محبس ِ سیاه...
□
خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگرانشده بر آب،
کاین خفتهگان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.
□
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!
□
خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفتهرفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
۲۱ شهریور ِ ۱۳۲۷
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی
ـ «این بازوان ِ اوست
با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش
وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاهاش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بیحیای آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعلهی لجاج و شکیبائی
میسوزد.
وین، چشمهسار ِ جادویی تشنهگیفزاست
این چشمهی عطش
که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ همآغوشی
تبخالههای رسوایی
میآورد به بار.
شور ِ هزار مستی ناسیراب
مهتابهای گرم ِ شرابآلود
آوازهای میزدهی بیرنگ
با گونههای اوست،
رقص ِ هزار عشوهی دردانگیز
با ساقهای زندهی مرمرتراش ِ او.
گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بیدریغاش میراند...»
بگذار اینچنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبندهگی را
زندهگی را.
حال آنکه رنگ را
در گونههای زرد ِ تو میباید جوید، برادرم!
در گونههای زرد ِ تو
وندر
این شانهی برهنهی خونمُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روحاش را
بر شانههای زخم ِ تناش بُرده!
حال آنکه بیگمان
در زخمهای گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفتهتر به نظر میزند ز سُرخی لبها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زندهگی دردناک ِ ما
برجستهتر به چشم ِ خدایان
تصویر میشود...
□
هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخیست:
لبها و زخمها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دنداننما کند،
زان پیشتر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشتهیی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;
زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیشتر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کورههای مرگ بسوزاند،
همگام ِ دیگرش
بسیار شیشهها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لبهای یار ِ تو!
□
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید...
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
بگذار سُرخ خواهر ِ همزاد ِ زخمها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخمهای ِ سُرخ
وین زخمهای سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد بهناگزیر درخشان و تابناک
چشمان ِ زندهیی
چون زُهرهئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرمْساز امیدی در نغمههای من!
□
بگذار عشق ِ اینسان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لافزن
بیشرمتر خدای همه شاعران بدان!
لیکن من (این حرام،
این ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بیهیچ ادعا
زنجیر مینهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار میدهم!
گوری ز شعر ِ خویش
کندن خواهم
وین مسخرهخدا را
با سر
درون ِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهماش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی...
□
بگذار شعر ِ ما و تو
باشد
تصویرکار ِ چهرهی پایانپذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی لبهای دختران
تصویرکار ِ سُرخی زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من
یکبار لااقل
تصویرکار ِ واقعی چهرهی شما
دلقکان
دریوزهگان
"شاعران!"
۱۳۲۹
مرثیه
راه
در سکوت ِ خشم
به جلو خزید
و در قلب ِ هر رهگذر
غنچهی پژمردهیی شکفت:
«ـ برادرهای یک بطن!
یک آفتاب ِدیگر را
پیش از طلوع ِ روز ِ بزرگاش
خاموش
کردهاند!»
و لالای مادران
بر گاهوارههای جنبان ِ افسانه
پَرپَر شد:
«ـ ده سال شکفت و
باغاش باز
غنچه بود.
پایش را
چون نهالی
در باغهای آهن ِ یک کُند
کاشتند.
مانند ِ دانهیی
به زندان ِ گُلخانهیی
قلب ِ سُرخ ِ ستارهییاش را
محبوس داشتند.
و از غنچهی او خورشیدی شکفت
تا
طلوع نکرده
بخُسبد
چرا که ستارهی بنفشی طالع میشد
از خورشید ِ هزاران هزار غنچه چُنُو.
و سرود ِ مادران را شنید
که بر گهوارههای جنبان
دعا میخوانند
و کودکان را بیدار میکنند
تا به ستارهیی که طالع میشود
و مزرعهی بردهگان را روشن میکند
سلام
بگویند.
و دعا و درود را شنید
از مادران و از شیرخوارهگان;
و ناشکفته
در جامهی غنچهی خود
غروب کرد
تا خون ِ آفتابهای قلب ِ دهسالهاش
ستارهی ارغوانی را
پُرنورتر کند.»
وقتی که نخستین باران ِ پاییز
عطش ِ زمین ِ خاکستر را نوشید
و پنجرهی بزرگ ِ آفتاب ِارغوانی
به مزرعهی بردهگان گشود
تا آفتابگردانهای پیشرس بهپاخیزند،
برادرهای همتصویر!
برای یک آفتاب ِ دیگر
پیش از طلوع ِ روز ِ بزرگاش
گریستیم.
مهر ۱۳۳۰
