یک خروس بی محل

با جمعی از دوستان نشسته اید و سخت درگیر بحثی فلسفی یا اجتماعی هستید که ناگهان شعر در را می کوبد. می دانید شعر است ، اما چه گونه شعری ؟ باید بروید آن پشت ها و بنویسیدش تا بدانید موضوع حضورش چیست . آیا انگیزه ی آمدنش همین بحثی است که با دوستان تان داشتید؟ نه . برای تان طرح نقاشی گونه ئی ازپائیز آورده است یا احساسی عاشقانه که هیچ کدام به بحثی که هنگام ورود او داشته اید ربطی ندارد. به طورمثال فاصله ی زمانی نوشتن دو شعر "دراین بن بست "و "و عاشقانه " نمونه ی گویائی است : اولی شعری است اجتماعی و دومی شعری که مضمونش ازنامش پیدا است . ولی تاریخ تولد هر دو شعر یکی است :31 تیرماه .58 درخانه ی دوستی به صحبت های گوناگون نشسته بودیم که اولی آمد. رفتم به اتاق مجاور و آن را نوشتم . شعری اجتماعی و کاملا بیگانه با لطیفه های گوناگون و قاه قاه خنده هائی که از اتاق دیگر می آمد. با آن به تالار منزل برگشتم . جماعت شعر را خواندند و بحث اجتماعی شدیدی در گرفت و درست در کشاکش آن بحث ها بودیم که شعر بعدی در زد. آن را هم نوشتم .این یکی شعری عاشقانه بود! اولی شعری اجتماعی بود که در میان لطیفه ها و بی عاری ها آمد ودومی شعری به کلی بیگانه با بحث های موافق و مخالفی که شعرقبلی برانگیخته بود. وقتی انسان با عده ئی مخالف درگیر است تا با منطق و برهان مجاب شان کند قاعدتا فکر و ذهنش به طور کامل بر موضوع مورد بحث متمرکز است و به هیچ وجه به افکار دیگر اجازه نمی دهد در این تمرکز اخلال کنند. اما چنین که می بینید شعر فارغ از این قاعده عمل می کند، یعنی حتا به تمرکز ذهنی هم حرمت نمی گذارد. یعنی نه فقط خودسرانه سد بسته ی ذهن متمرکز را می شکافد ووارد می شود بل که وادارتان می کند ابتدا به امر او که غالبا هم یکسره از موضوع خارج است توجه کنید. گاه درخواب می آید گاه درحمام و گاه هنگامی که گرفتار معضل غیر شاعرانه ی مهوعی هستید ازقبیل نداشتن پول برای پرداخت دوازده هزار تومان صورت حسابی که اداره ی برق منطقه برایتان فرستاده در حالی که شما از شش ماه پیش در سفر بوده اید! یک خروس بی محل یا خرمگس معرکه ی تام و تمام !


درمورد شخص من نه آن الهام کذائی درکار است نه موضوعی به شکل جرقه ئی در ذهن می تابد. فوت و فن هم پرورنده ی آن نیست . چنان که گفتم ، وقتی آن فرمان امر بنویس صادر می شود، نه هنوز می دانم که چه خواهم نوشت و نه نیازی به استفاده از فوت وفن ها پیش می آید. فقط کافی است قلم و کاغذی بردارم و بنویسم . به همین سادگی . تنها پس از نوشتن و خواندن آنچه نوشته ام معلوم خواهد شد موضوع چیست . خود شعر همه چیز را با خودش می آورد. کلمه های مورد نیاز و تصویرها و شگردهای کلامی را. تا جائی که گاه حتا نیازی به اصلاح عبارت و تغییر و تبدیل کلمات هم پیش نمی آید. تا جائی که حتا گاه با شگفتی معلوم می شود که مصداق پیچیده ئی در شعر به یاری کلمه ئی که ذهن در آن حالت ناخودآگاهی ساخته در کمال سهولت بیان شده است ! فکرمی کنم بهتر است از این موضوع بگذریم ... "فقط شعری نوشته شده است " همین و بس ! برای من گاهی حتا تصور این که فلان شعر را چه طور نوشته ام هم چیزی است درادامه ی همان حالت مهاجمه ی شعر و شکل بستنش . یک بار شعری ازخواب بیدارم کرد و نوشتمش . شعر حکایت از بارشی می کرد، و من گمان کرده بودم صدای قطرات معدود بارانی که با اصابت بر شیروانی خانه ی همسایه بیدارم کرده انگیزه ی نوشتن آن شده است . انگیزه ئی قابل قبول که بعدها توضیح شاهد قضیه ، دوستم پاشائی ، نشان داد مطلقا واقعیت نداشته چون نه خانه ی شیروانی داری در همسایگی او وجود داشت ، نه اصلا آن روز در تاریکی سحرگاهی بارانی باریده بود! آقای پاشائی این قضیه رادرکتابش "انگشت وماه" توضیح داده است .

/ 0 نظر / 260 بازدید